خرید بک لینک

درباره سایت

......

امکانات وب

روزای گذشته روزای بدی نبودن... هر چند که بدی های خودشون داشتن عالی شاید نبودن اما بی انصافیه بگم بد بودن... انقدر اتفاقات مختلف افتاد که نمیدونم از کجا ها دقیقا بنویسم...از شمال اومدن عمه..از دانشگاه..از مریضی..از این تصمیمات..از فال قهوه یهویی...گشت و گذار ها و در ها...خونه نبودن بابا....رژیم...قدم زدنای صبحگاهی..ایران اومدن بیتا و اولین بار بعد 30 سال دیدنش و برگشت دوبارش به امریکا...همه چیز در هم بود... روزای شلوغی بود...بخوام بدیاشو بگم از خوبیاش بیشتر میشه...اما نمیخوام غر بزنم... +به طرز عجیبی بی احساس شدم..نمیدونم بخاطر این هورمون های لعنتیه یا چیزی خورده تو سرم...دلم خیلی کم تنگ میشه...خیلی سخت گریه ام میگیره منی که بهم میگفتن بالا چشمت ابروئه بغضم میگرفت! +بیتا صبح دیروز برگشته بود ایران...بعدشم مستقیم با مامانش خونه مامان بزرگ من...خوب دلم برای خانوم ت تنگ شده بود...به شدت عاشقشم... از وقتی همسرش بعد این دو سال فوت شد به شدت شکسته شد...بعد این دفعه که سکته کرد لاغر تر و لاغر تر شد...زن فوق العاده قوی و خاص و شیکیه...وقتی از خاطرات بچگیش میگه دلم میخواد براش ضعف بره بس شیرین

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 10:54

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 10:54

چقدر سالم بودن خوبه!به طرز وحشتناک حال بدی دارم.... قرصامم سر ناسازگاری دارن...خدا رو شکر تلفنی دکتر جان عوضشون کرد...چون اگه جون میدادم هم حاضر نبودم برم دکتر... +دیشب با زور بقیه رفتم خونه مادر جون اونم موقع شام با بابا...گفتن همه دور هم جمعن باید بیای اینجوری حال و هوات عوض میشه!! از دو تا قاشق شامی که به زور این که میمیری خوردم شد 28 ساعت بیداری و پیچیدن به خودم... به طرز عجیبی قشنگ حس میکنم باکتری ها دارن تو معدم و بدنم میزنن و میرقصن...! +همچین گفتم همه دور هم بودن حس کردم یهو یه خانواده خیلی پر جمعیت و شلوغ پلوغیم منظورم از همه فقط 9 نفر بود:/...اما در واقعیت کلا هممون با هم خانواده پدری و مادری رو رو هم با نوزاداشون جمع کنن میشیم 20 تا:( گاهی این خلوت بودن دوست دارم...اما همیشه ارزوم بود کلی نوه های بزرگتر از من باشه...که هیچ وقت اولین نوه هر دو تا خانواده نباشم..که هیچ وقت انقدر خلوت بودنه به چشم نیاد! تمام سر و صدا هاشون و انرژیشون منم که منم خاموش بودم...بد رو اعصابه گاهی برای من وقتی میبینم دوستام خانواده هاشون انقدر شلوغه و کیف میکنن تو دور همی با پسرا و دخترای خانوا

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 10:54

میدونم خیلیا اینجا رو میخونید....که بیشتر ها به هر دلیلی خاموشید.. اینم نگفتم روشن بشید همتون راحت باشید چون خودمم میخوام وقتی جایی رو میخونم راحت باشم ..و این که نظر دادن و حرف زدن دلیه..داد و ستد که نیست! اما امشب ازتون میخوام برای یکی از دوستای مجازی که امروز زیر تیغ جراحی بودن و تو بیمارستان به سر میبرن دعا کنید....به دعا های خوبتون برای بهبودیش نیاز داره... هر کسی که اینجا رو میخونه با دعاش میتونه باعث کمکش بشه...کاش این کمک کم از هم دریغ نکنیم.... امیدوارم زود تر سلامتشون بدست بیارن و برگردن... (فافا) +ممنون از همتون...خیلی ممنون...خبر رسید خوبن...این عالی ترین خبر ممکن میتونست باش...خدا رو شکر..:)

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 10:54

همه چیز داشت خوب پیش میرفت واسه کنسل شدن گردش اخر هفته..قرار به نرفتن بود اما امروز صبح دوباره اوکی شد.... هیچ حوصله رفتن ندارم....حتی نیم اپسیلونت! خستم...هنوز مریضم..کارای درسیم مونده....اوففف:( +استاد محترم هم بهش کفته بودیم گفت کلاس سه شنبه رو امتحانش تعطیل کرد اما جبرانی های روز یکشنبه و سه شنبه سر جاشه..موضوع درس هر دوشم یکیه..هر کی دوست داره تو هر کدوم از تایم ها میتونه شرکت کنه که یکشنبه که دانشگاه بودم موندم کلاسشو و تمومش کردم..بهشون گفتم که چی شد منتفی شد امتحان!گفت دیدم بیشترا شهرستانی هستن دارن مینالن گفتم امواتمون فحش نخورن!! +کارای دانشگاهم تو چند تا درس عقبه...میخوام بپیچونم نرم همشون لج کردن نیای نمیریم!کلا کنسل میشه...دارن رو اعصاب رژه میرن!..اوف حوصله رفتن ندارم نمیدونم چرا زورم میاد:( فردا میرم.... +میشه یه خواهشی بکنم؟ دوست بزرگه دیروز فقط جراحیش موفقیت امیز بود...حالشون دوباره از بعد به هوش اومدن بده...میشه دوباره دعا کنید براش لطقا لطفا لطقا!! :(((( از دعا های خوب همتون متشکرم.....:) +من دیشب برگشتم...اما به شدت درگیرم:/

برچسب: بی حوصله,بی حوصله ام,بي حوصله, نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 10:54

صفحه بندی